قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که دربیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید
همچنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیوهاشان
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
دور باید شد دور
مرد آن شهر اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ اینهتالاری سرخوشی ها را تکرار نکرد
چاله ابی حتی مشعلی را ننمود
دور باید شد دور
شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند
پشت دریا ها شهری است
که در آن پنجرهها رو به تجلی باز است
بام ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله به یک خواب لطیف
خک موسیقی احساس ترا می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می اید در باد
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند
پشت دریا ها شهری است
قایقی باید ساخت
در تاریکی شب 3 شمع روشن کردم
اولی برای بودنت
دومی برای دیدنت
سومی برای بوسیدنت
و در آخر هر 3 شمع را خاموش کردم !
برای در آغوش گرفتنت !!! ...
به یادت جرعه ای ( می ) می نوشم ، مست می کنم ،
شاید که در مستی تو را کنارم ببینم و دوباره احساس ات
کنم
شاید این بار بتوانم آن حصار ِهمیشگی
که ما را از هم جدا کرده را ....
از میان بردارم که دیگر
هیچ به جز مستی مرا درمان نیست ، د ر لحظه های ِ بی تو بودنم
غربت یعنی حسرت
غربت یعنی رفتن
گم شدن چون سایه
به سفر دل بستن.
غربت یعنی بدرود
در غروبی دلتنگ
در طلوعی خسته
گفتن از شیشه و سنگ
غربت یعنی تقدیر
کوچ کردن و رفتن
یعنی سفر بی بازگشت
غربت همیشه تپیدن
رفتن و غربت من
سایه ای سرگردان
مثل شمعی در باد
آتشی در باران.
غربت یعنی رفتن
تا دورهای دور
تا شهر بی نشان
تا امتداد بی نور
لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
و آبرویم را نریزی ، دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است
..................................
سهراب سپهری
شب سردی است و من افسرده
راه دوری است، و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
میکنم، تنها از جاده عبور
دور ماندند زمن آدمها
سایهای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غمها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصهها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر، سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای ، این شب چقدر تاریک است
خندهای کو که به دل انگیزم ؟
قطرهای کو که به دریا ریزم
صخرهای کو که بدان آویزم
مثل این است که شب نمناک است
.دیگران را هم غم هست به دل
غم من ، لیک ، غمی غمناک است
نام شعر : غربت
ماه بالای سر آبادی است ،
اهل آبادی در خواب.
روی این مهتابی ، خشت غربت را می بویم.
باغ همسایه چراغش روشن،
من چراغم خاموش ،
ماه تابیده به بشقاب خیار ، به لب کوزه آب.
غوک ها می خوانند.
مرغ حق هم گاهی.
کوه نزدیک من است : پشت افراها ، سنجدها.
و بیابان پیداست.
سنگ ها پیدا نیست، گلچه ها پیدا نیست.
سایه هایی از دور ، مثل تنهایی آب ، مثل آواز خدا پیداست.
نیمه شب با ید باشد.
دب آکبر آن است : دو وجب بالاتر از بام.
آسمان آبی نیست ، روز آبی بود.
یاد من باشد فردا ، بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم.
یاد من باشد فردا لب سلخ ، طرحی از بزها بردارم،
طرحی از جاروها ، سایه هاشان در آب.
یاد من باشد ، هر چه پروانه که می افتد در آب ، زود از آب در آرم.
یاد من باشد کاری نکنم ، که به قانون زمین بر بخورد .
یاد من باشد فردا لب جوی ، حوله ام را هم با چوبه بشویم.
یاد من باشد تنها هستم.
ماه بالای سر تنهایی است.
سهراب سپهری
کجای این حجم غربت گم شدهای که نیستی
کجای من ماندهای که ازدرون برون میریزی و رشته رشته میکشانیام
کجای هیاهوی این آسمان ابری خوش نشستهای که بیتاب باران نمیشوی
کجای این خیابانهای ازدحام قدم میزنی
که چشمهای خالی، ماندهاند روی انتظار در
کجای این سبزینهها خشکیدهای که میتکند شکوفهها مدام و تو خاموش
چون گرمای برف میان انگشتان سرد زمستان نیست میشوی
و رستن خشک میماند
مدادهای رنگین نقاشیهای کودکانهام شکستهاند، بزرگ شدهام!
صدا در من تکرار میشود و دستهایم سبز
نفسهای مکررم
تنگ میگذرد
زنگ میزند ناقوس و میگذرد تا سنگینی یک سنگ
سفید
سیاه
و تو گم میمانی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مسافرغریب یه راه بی نشونم
میخوام برم گم بشم اینجا دیگه نمونم
هوای اینجا واسه نفس کشیدن کمه
برای زخم کهنه رها شدن مرهمه
دل من از غروبه اینجا داره میگیره
خورشید اینجا توی دستای شب اسیره
عشق همیشه ناجی پیدا نمیشه اینجا
تو شوره زار نمیشه دل بزنی به دریا
کلید شهر عشقه حالا دیگه تو دستم
میخوام که عاشق بشم میخوام بگم که هستم
یه روز میاد همون که دلم هواشو داره
یه آسمون ستاره برای من میاره.............................
زرد و نیلی و بنفش
سبز و آبی و کبود
با بنفشه ها نشسته ام
سال های سال
صبح های زود
در کنار چشمه سحر
سر نهاده روی شانه های یکدیگر
گیسوان خیسشان به دست باد
چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم
رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم
می تراود از سکوت دلپذیرشان
بهترین ترانه , بهترین سرود
مخمل نگاه این بنفشه ها
می برد مرا سبکتر از نسیم
از بنفشه زار باغچه
تا بنفشه زار چشم تو – که رسته در کنار هم
زرد و نیلی و بنفش
سبز و آبی و کبود
با همان سکوت شرمگین
با همان ترانه ها و عطرها
بهترین هر چه بود و هست
بهترین هر چه هست و بود !
در بنفشه زار چشم تو
من ز بهترین بهشت ها گذشته ام
من به بهترین بهارها رسیده ام
ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من
لحظه های هستی من از تو پر شده است
آه . . . . . . .
در تمام روز , در تمام شب , در تمام هفته , در تمام ماه
در فضای خانه , کوچه , راه
در هوا , زمین , درخت , سبزه , آب
در خطوط درهم کتاب
در دیار نیلگون خواب
ای جدائی تو بهترین بهانه گریستن
بی تو , من , به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام
ای نوازش تو بهترین امید زیستن
در کنار تو ,
من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام ,
در بنفشه زار چشم تو ,
برگ های زرد و نیلی و بنفش
عطرهای سبز و آبی و کبود
نغمه های نا شنیده ساز می کنند !
بهتر از تمام نغمه ها و سازها
روی مخمل لطیف گونه هات
غنچه های رنگ رنگ باز می کنند
بهتر از تمام رنگها و رازها !
خوب خوب نازنین من !
نام تو مرا همیشه مست میکند
بهتر ازشراب
بهتر از تمام شعرهای ناب
نام تو , اگرچه بهترین سرود زندگی است ,
من تو را
به خلوت خدائی خیال خود
بهترین بهترین من , خطاب می کنم
بهترین بهترین من !!!
تهران
ساعت ۳:۳۰