" زندگی دفتری از خاطره هاست ... یک نفر در دل شب، یک نفر در دل خاک ...یک نفر همدم خوشبختی هاست،یک نفر همسفر سختی هاست ... چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد "
در کوچه های تنهایی ابدیت غمگین از کنار هم گذشتیم......
و زندگی را تماشا نکردیم ......
و همه چیز هیچ شد....
پروردگارا در قلمروی هیچی به من هیچی عطا نفرما.......
می بینمت در شکافهای زمان از دست رفته......
در کوچه های بن بست تنهایی.....
آغوش عشق همیشه باز است...
اگر تو نیز آغوش گشوده به روی عشق داشته باشی...
عشق آزاد است..که آزادانه بیاید وبرود..
چرا که عشق به هر حال چنین خواهد کرد...
اگر بازوانت را به دور عشق ببندی..میبینی که تو مانده ای
و تو که خودت را در آغوش داری...
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا
عمر ما مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان تو ام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا
ای شب هجران که یک دم در چشم من نخفت
این قدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند
در شگفتم من نمیپاشد زهم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طمع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
شهریارا بی طبیب خود نمی کردی سفر
این سفر راه قیامت می روی تنها چرا...
شاید آن روز که سهراب نوشت :
تا شقایق هست زندگی باید کرد
خبری از دل پر درد گل یاس نداشت…
باید اینجور نوشت:
هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی
اجباراست...
آمدن،
افتان و خیزان،
در به در دنبال تاکستان خوشبختی دویدن،
چیدن یک خوشه از آن یا نچیدن،
" این تمام زندگیست"
تمام وجودم را در قلبم ، قلبم را در چشمانم ، چشمانم را در زبانم ، خلاصه می کنم تابگویم