شنبه 1 تیر 1387
کاش تموم بشه کم کم...

من بد سرشتم
تسلیم سرنوشتم
روزی که رقم خورد سرنوشتم
واسه بیداری یه عشق بی انتها می نوشتم
ولی روزگار با من سازگار نبود
واسه من جایی تو این دنیا نبود
روزگار اخمی به چهره زد و گفت
به چشمای گریونم نگاه کرد و گفت
دیگه تمومه روزای خوش عاشقی
باید نگاه کنی به گلهای خشک رازقی
منم با چشمای گریون فکر کردم به انتهاش
تا روزگار پشیمون بشه از گفته هاش
روزهای پاییز جوونیم اومد و گذشت
ولی این روزها مثل یه عمر گذشت
کاش خیالم راحت میشد از حرفای روزگار
کاش خط می کشیدم به دورش با یه پرگار
دیگه توان غصه خوردن ندارم
دیگه وقتی واسه کارهام ندارم
تموم وقتم شده غصه و غم
کاش تموم بشه کم کم..................



